مفهوم خطیبودن زمان در تامریل
در کیهان طومارهای باستانی، زمان چیزی شبیه به رودخانهای آرام و یکنواخت نیست که از گذشته به آینده جاری شود. این تصور آشنا، زمان خطی، قابل اندازهگیری و مطیع علیت بیشتر محصول جهانبینی انسان مدرناست تا حقیقت تامریل. در این کیهان، زمان یک موجودست، موجودی زنده، ارادهمند و اسطورهای که بیشتر از آنکه جریان داشته باشد، حضور دارد. از همینجا نخستین شکاف در تصور خطی زمان پدیدار میشود: اگر زمان موجود باشد، میتواند رفتار کند، واکنش نشان دهد، و هتا آسیب ببیند. به پدیدهی آسیب شدید و چندپارگی زمان اژدهاشکند (Dragon Break) گفته میشود.
و اینجاست که استعارهی بنیادین تامریل معنا پیدا میکند: زمان یک اژدهاست. اژدهایی که بدنش از گذشته و آینده ساخته شده و نفسش اکنون را میسوزاند. این اژدها نتنها میتواند پرواز کند، بلکه میتواند بپیچد، حلقه بزند، خودش را گاز بگیرد، یا هتا برای لحظهای از هم بگسلد. برخلاف زمان خطی که همیشه رو به جلو میرود، زمان اژدهایی قادرست به عقب نگاه کند، روی خودش تا بخورد و در مواردی نادر، در چند جهت بطور همزمان حرکت کند. همین تصویر بتنهایی پایههای فهم کلاسیک زمان را فرو میریزد.
اما اگر زمان اژدهاست، پس خطیبودن آن تنها یک وضعیت پایدار ولی موقتیست، نه قانون مطلق. در بیشتر دورههای تاریخ تامریل، این اژدها آراماست، بدنش کشیده و مسیرش قابل ردیابیست. گذشته پشت سرست و آینده پیش رو، و اکنون نقطهی اتصال این دو. تاریخنگاری، پیشگویی و هتا جادو بر اساس همین آرامش نسبی بنا شدهاند. ولی این ثبات، ذاتی نیست، بلکه نتیجهی مهار و توازناست. درست مثل اژدهایی که اگر تحریک نشود، در آسمان مسیر مشخصی را طی میکند.
ولی اگر ثبات زمان نتیجهی مهار اژدهاست، پس شکنندگی زمان نیز امکانپذیرست. در تامریل، زمان نتنها میتواند خم شود، بلکه میتواند بشکافد. وقتی فشارهای متافیزیکی، الهی، فناورانه یا اسطورهای از حدی فراتر میروند، این اژدها دیگر نمیتواند بدنش را یکپارچه نگاه دارد. در چنین لحظاتی، زمان از حالت خطی خارج میشود و به چیزی چندپاره و همپوشان بدل میگردد، وضعیتی که در آن گذشته و آینده، علت و معلول و هتا اتفاقافتادن معنای پیشین خود را از دست میدهند.
از اینرو، درک زمان در کیهان طومارهای باستانی بدون پذیرش این اصل ناقصاست: خطیبودن زمان یک استثناست، نه قاعده. آنچه بعنوان تاریخ منسجم شناخته میشود، حاصل موفقیت موقت کیهان در رامکردن اژدهای زماناست. هر جا این مهار سست شود، چه با دخالت خدایان و چه با ابزارهایی که فراتر از فهم میرایاناند، زمان شروع به رفتارهای نامعمول میکند: خودش را تکرار میکند، چند شاخه میشود، یا چند روایت متناقض را همزمان معتبر میسازد.
و اکنون این سوال مطرح میشود که اگر زمان ذاتا خطی نیست، اگر اژدها میتواند بشکند، پس چه رخ میدهد وقتی این شکست واقعا اتفاق میافتد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید پدیدهی اژدهاشکند را توضیح دهم، پدیدهای که با وقوعش واقعیت دیگر یک مسیر ندارد، بلکه به شبکهای از امکانهای همزمان بدل میشود.
اژدهاشکند چیست؟
در کیهان طومارهای باستانی، اژدهاشکند نام یک رخداد ساده یا نیست، اژدهاشکند لحظهی بهمخوردن ساختار خطی زماناست. در چنین رخدادی، زمان دیگر قادر نیست خودش را بشکل یک مسیر واحد حفظ کند. گذشته، حال و آینده از نظم همیشگیشان رها میشوند و آن اژدهای زمان، که پیشتر کشیده و مهارشده پرواز میکرد، ناگهان بدنش را میشکند و به چند جهت مختلف میخزد. این شکستن، نه استعارهای شاعرانه، بلکه توصیفی دقیق از وضعیتیست که در آن واقعیت بجای یک روایت، به مجموعهای از روایتهای همزمان بدل میشود.
در یک اژدهاشکند، زمان به چند مسیر مختلف میرود، اما هیچ کدام حذف نمیشوند. این نکتهی کلیدیست. برخلاف کیهانهایی که در آنها خط زمانی جایگزین بمعنای حذف مسیر قبلیست، در تامریل همهی این مسیرها واقعیت پیدا میکنند. یعنی اگر در یک شاخه، یک امپراتوری سقوط کند و در شاخهی دیگر همان امپراتوری پیروز شود، هر دو رخداد اتفاق افتادهاند. اژدهاشکند زمانیست که در آن انتخاب، نتیجه و پیامد از انحصار خارج میشوند و واقعیت، ظرفیت پذیرش تناقض را بدست میآورد.
بنابراین اژدهاشکند نتنها شکستن زمان، بلکه فروپاشی علیتاست. در این وضعیت، دیگر نمیتوان با اطمینان گفت که این اتفاق بدلیل آن اتفاق افتاد. علتها چندگانه میشوند، معلولها همزمان از ریشههای متناقض زاده میشوند و زنجیرهی منطقیای که تاریخ بر آن بنا شده بود، به شبکهای آشفته و درهمتنیده تبدیل میگردد. به بیان سادهتر، اژدهاشکند یعنی زمانی که چرا دیگر پاسخ واحدی ندارد.
بنابراین وقتی گفته میشود که در فلان دوره اژدهاشکند رخ داد، منظور یک لحظهی کوتاه یا یک انفجار آنی نیست. اژدهاشکند میتواند سالها یا هتا دههها ادامه داشته باشد. در یک بازهی چندساله رویدادهایی پیش میآیند که با یکدیگر ناسازگارند: پادشاهی همزمان سقوط میکند و پابرجا میماند، یک فرد هم میمیرد و هم زنده میماند، یک سرزمین هم فتح میشود و هم مستقل باقی میماند. و نکتهی تکاندهنده ایناست که همهی اینها درستاند، چون زمان در آن بازه ساختار خطی نداشتهاست.
این چنین اژدهاشکند به کابوس تاریخنویسان تبدیل میشود. پس از پایان اژدهاشکند، زمان دوباره خودش را جمع میکند، مثل اژدهایی که بدن پارهپارهاش را بزور کنار هم میکشد. اما وقتی این اتفاق میافتد، تنها یک روایت رسمی باقی میماند، روایتی که از دل چندین واقعیت متناقض بیرون کشیده شدهاست. اسناد با هم نمیخوانند، تقویمها ناسازگارند، و روایتهای شاهدان عینی یکدیگر را نقض میکنند. نه به این دلیل که کسی دروغ میگوید، بلکه چون هر کدام بخشی از واقعیتی متفاوت را تجربه ردهاند.
در واقع اژدهاشکند نقص سیستم نیست، بلکه ویژگی ذاتی جهان تامریلاست. این پدیده نشان میدهد که واقعیت در کیهان طومارهای باستانی بر پایهی تحمل تناقض بنا شده، نه حذف آن. جهان میتواند چند حقیقت را همزمان در خود نگاه دارد و تنها بعدتر، از سر اجبار، یکی را بهعنوان تاریخ رسمی بپذیرد. اژدهاشکند یادآوری میکند که آنچه تاریخ نامیده میشود، همیشه سایهایست از واقعیتی بزرگتر، شکستهتر و بسیار پیچیدهتر.
و اینک این پرسش سر برمیآورد که: اگر زمان میتواند بشکند و چند واقعیت را همزمان واقعی کند، چه کسی یا چه چیزی این شکست را رقم میزند؟ برای پاسخ به این پرسش، باید بسراغ ماهیت زمان در کیهان طومارهای باستانی آن رفت.
پیچش در غرب
در میان تمام نمونههای شناختهشدهی اژدهاشکند، هیچ رویدادی بهاندازهی پیچش در غرب عریان، بیپرده و تکاندهنده نیست. اگر اژدهاشکند را بتوان در بسیاری از متون بصورت مفهومی یا اسطورهای توضیح داد، پیچش در غرب این پدیده را بطور مستقیم وارد تاریخ سیاسی و جغرافیایی تامریل میکند. این رویداد نشان میدهد که شکست زمان تنها مسئلهای متافیزیکی نیست، بلکه میتواند مرزها را جابجا کند، دولتها را بسازد یا نابود کند، و نقشهی جهان را یکشبه بازنویسی کند.
داستان از خلیج ایلیاک (Iliac Bay) آغاز میشود، جایی که در پایان وقایع طومارهای باستانی ۲: خنجرافتان، بازی به بازیکن اجازه میدهد که یکی از شش پایان کاملا متفاوت را رقم بزند. در یک پایان، امپراتوری قدرت میگیرد، در دیگری، پادشاهیهای محلی تقویت میشوند، در بقیه، فرقهها یا نژادها به برتری میرسند. در هر بازی دیگر، این پایانها گزینههای جایگزین میبودند که یکی انتخاب میشد و بقیه حذف. اما طومارهای باستانی راه دیگری را انتخاب کرد: همهی این پایانها اتفاق افتادند.
و این چنین پیچش در غرب از یک ترفند روایی عبور میکند و به یک اژدهاشکند کامل بدل میشود. زمان، بواسطهی فعالشدن نامیدیوم، دستگاه ایزدی دیومرها دیگر نتوانست مسیر واحدی را حفظ کند. هر انتخاب، هر نتیجه و هر آیندهی ممکن، شاخهای از واقعیت شد که نه حذف گردید و نه بر دیگری غلبه کرد. در بازهای کوتاه، اما با عمق متافیزیکی، شش آیندهی متناقض همزمان واقعی شدند.
اکنون باید اضافه کنم که اژدهاشکند نتنها دربارهی چند پایان، بلکه دربارهی فروپاشی انحصار تاریخاست. پس از پایان این رخداد، وقتی زمان دوباره خودش را جمع کرد، تامریل با یک وضعیت عجیب روبرو شد: همه چیز تغییر کرده بود، اما هیچ کس نمیتوانست دقیقا بگوید چطور. پادشاهیها بزرگتر شده بودند، مرزها سادهتر شده بودند و قدرتهای ریز و درشت بطرزی غیرقابل توضیح یکپارچه شده بودند. انگار تاریخ تصمیم گرفته بود نتیجه را نگاه دارد، اما مسیر رسیدن به آن را فراموش کند.
نتیجهی نهایی پیچش در غرب بازطراحی سیاسی خلیج ایلیاک بود. دولتشهرهای پراکنده و ریز، ناگهان در ساختارهای بزرگتر ادغام شدند. نقشهی منطقه که پیشتر پر از مرزهای درهم و خردشده بود، به شکلی منظمتر و سادهتر درآمد. این تغییر نه با جنگی بزرگ توضیح داده میشد، نه با معاهدهای واحد. تنها توضیح رسمی این بود که در آن دوره، زمان شکسته بود. و همین یک جمله، برای جهان طومارهای باستانی کافیست.
بنابراین پیچش در غرب یکی از مهمترین شواهد فلسفی این جهان محسوب میشود. این رویداد ثابت میکند که اژدهاشکند صرفا بهانهای برای توجیه تناقضات نیست، بلکه ابزار آگاهانهی جهانسازیست. سازندگان جهان تامریل بجای انتخاب یک پایان قطعی پذیرفتند که جهان میتواند چند حقیقت را بلعیده و سپس با زخمهایی پنهان، به حرکت ادامه دهد. واقعیت تامریل پس از پیچش در غرب کاملاست، اما دیگر بینقص نیست.
پس از آنچه که گفتم، این سوال به ذهن هر کس میرسد که اگر یک دستگاه، نامیدیوم، موجب شد با شکستن زمان، چندین آینده همزمان واقعی شوند، پس نقش خدای زمان، اژدهای زمان، و تضادهای درونی او چیست؟ پیچش در غرب نشان میدهد که اژدهاشکند نه افسانهای دور، بلکه رخدادی تکرارپذیرست، بشرط آنکه نیرویی بقدر کافی بزرگ، نظم اژدهای زمان را بچالش بکشد.
آکاتوش: اژدرخدای زمان
وقتی در متون و افسانههای تامریل از اژدها گفته میشود، این واژه صرفا به موجودی بالدار و آتشیندم اشاره ندارد. اژدها در این جهان، نام دیگر زماناست. این پیوند تصادفی یا شاعرانه نیست، بلکه ریشه در قلب کیهانشناسی دارد. اژدهایی که زمان را نمایندگی میکند، چهرهای الهی دارد: آکاتوش (Akatosh)، اژدرخدای زمان. فهم اژدهاشکند بدون درک آکاتوش عملا ناممکناست، زیرا آنچه میشکند، خود اوست.
آکاتوش صرفا خدای زمان بمعنای متداول نیست، او تجسم زماناست. نه نگهبان آن، نه ناظر بیرونیاش، بلکه خود ساختار زمان در قالب یک وجود الهی. گذشته، حال و آینده همچون حلقههایی از بدن او هستند و استمرار تاریخ، نتیجهی سلامت و یکپارچگی این بدناست. تا زمانی که آکاتوش پایدارست، زمان نیز خطی، قابل ردیابی و نسبتا قابل فهم باقی میماند. در این حالت، اژدها پرواز میکند و نمیپیچد، کش میآید و نمیشکند.
اما اگر زمان بدن آکاتوشاست، پس هر اختلالی در زمان، آسیبی به خود آکاتوش محسوب میشود. اصطلاح اژدهاشکند دقیقا از همین جا معنا پیدا میکند. در لحظاتی که فشارهای متافیزیکی از دخالت خدایان دیگر گرفته تا نهادهایی مانند نامیدیوم بیش از حد تحمل میشوند، آکاتوش نمیتواند وحدت خود را حفظ کند. اژدها دچار تشنج وجودی میشود، بدنش چندپاره میگردد و هر پاره، مسیر زمانی مستقلی را میپیماید.
در این وضعیت، آکاتوش نه نابود میشود و نه میمیرد، بلکه از وحدت خارج میشود. این نکتهی بسیار مهمیست. اژدهاشکند بمعنای غیبت خدای زمان نیست، بلکه بمعنای تکثر اوست. آکاتوش همزمان در چند حالت متناقض وجود دارد و چون زمان خود اوست، زمان نیز بهمان اندازه متناقض میشود. نتیجه، جهانیست که در آن چند گذشته، چند حال و چند آینده بطور همزمان معتبرند.
لازم بذکرست که آکاتوش در فرهنگها و نژادهای مختلف تامریل، چهرههای متفاوتی دارد. الفها او را با نام اوریال (Auri-El)میشناسند، نماد آغاز، نظم و بازگشت به اصل. انسانها بیشتر بر آکاتوش بعنوان نگهبان عهد و پیمان کیهانی تاکید دارند. این تفاوت برداشتها از یک وجود واحد، خود نشانهای از شکنندگی زماناست، زیرا وقتی خود خدای زمان چندچهره میشود، وحدت زمانی نیز بطور بالقوه در معرض خطر قرار میگیرد.
از اینرو، اژدهاشکند را میتوان پدیدهای دانست که وقتی رخ میدهد چهرههای مختلف آکاتوش دیگر با هم سازگار نیستند. زمانی که آغاز، تداوم و پایان، که همگی در بدن اژدها جمع شدهاند، دیگر نمیتوانند با یک ریتم واحد حرکت کنند. در چنین وضعیتی، زمان دچار شکاف میشود، نه بصورت یک ساختار خطی، بلکه بعنوان یک موجود زنده که دیگر نمیتواند خودش را یکپارچه نگاه دارد.
و این مسئله به آستانهی پرسش بعدی ختم میشود: اگر آکاتوش اژدرخدای زماناست، پس نسبت او با چهرههای دیگر اژدهایی، بویژه آن اژدهایی که نه نگهبان زمان، بلکه پایاندهندهی آناست چیست؟ برای پاسخ به این پرسش، باید تقابل آکاتوش و آلدوین (Alduin) را توضیح داد تا روشن شود که شکستن زمان دیگر تنها یک امکان نیست، بلکه یک پیامد اجتنابناپذیر میشود.
نقش آکاتوش و آلدوین
برای درک اینکه چرا و چگونه زمان در تامریل میشکند، باید به یک دوگانگی بنیادین نگاه کرد، دوگانگیای که در ماهیت اژدرخدای زمان بچشم میخورد. در یک سو آکاتوش قرار دارد، خدای تداوم، نظم و خطیبودن. در سوی دیگر آلدویناست، اژدهای پایان، بلعندهی جهان و تحقق چرخهی مرگ زمان. هر دو اژدها هستند، هر دو با زمان پیوند دارند، اما برداشتشان از زمان یکی نیست. و درست همین اختلاف، بذر اژدهاشکند را میکارد.
آکاتوش زمان را بمثابه پیوستگی میفهمد، رشتهای که باید حفظ شود تا واقعیت فرو نریزد. او ضامن ایناست که گذشته پشت سر بماند، آینده پیش رو باشد و اکنون نقطهای پایدار میان آن دو. در روایتهای رسمی، آکاتوش ستون فقرات تاریخاست: بدون او، پیمانها بیمعنا میشوند و علیت از هم میپاشد. بعبارت دیگر، آکاتوش همان نیروییست که اجازه میدهد گفته شود که چون این اتفاق افتاد، آن اتفاق هم افتاد.
اما این یک روی سکهاست و در روی دیگر آلدوین قرار دارد، نه صرفا نسخهی نوردی آکاتوش، بلکه تعبیر متفاوتی از زمان. در فرهنگ نوردها، آلدوین بدلیل شروربودن پایان زمان نیست، بلکه به این دلیل که زمان باید تمام شود. او مجری چرخهاست، نه ناقض آن. جهان باید بلعیده شود تا دوباره آغاز گردد. در این نگاه، خطیبودن زمان یک توهم موقتیست و حقیقت، چرخهاست. آلدوین وجود دارد تا این توهم را درهم بشکند.
بنابراین آکاتوش و آلدوین نه صرفا دو دشمن، بلکه دو اصل ناسازگار در یک پیکر اژدهایی هستند. یکی میگوید که زمان باید ادامه یابد و دیگری میگوید که زمان باید پایان یابد. تا زمانی که این دو اصل در تعادلاند زمان پایدار میماند. اما هرگاه این تعادل برهم بخورد، اژدهای زمان دچار کشمکش درونی میشود. نتیجه؟ شکست، شکاف و چندپارگی زمان.
در چنین هنگامی، اژدهاشکند رخ میدهد. زیرا زمان دیگر نمیداند باید جریان داشته باشد یا خاتمه یابد. آکاتوش میکوشد خط را نگاه دارد و آلدوین میکوشد آن را ببندد. این کشاکش، علیت را از اعتبار میاندازد و واقعیت را به شاخههای همزمان تقسیم میکند. میتوان گفت که اژدهاشکند لحظهایست که آکاتوش و آلدوین بر سر اکنون به توافق نمیرسند.
این دوگانگی وقتی عمیقتر میشود که تنوع فرهنگی مورد توجه قرار بگیرد. برای الفها، چهرهی نظم و آغاز زمان در اوریال متجلیست، برای انسانها در آکاتوش و برای نوردها آلدوین پایاندهنده. هر فرهنگ، یکی از این چهرهها را زمان واقعی میداند. اما جهان تامریل همهی این برداشتها را همزمان حمل میکند. همین همزمانی تفسیرها، فشار مضاعفی بر وحدت زمان وارد میکند.
و وقتی نیروهای بیرونی، خدایان دیگر، قهرمانان، یا فناوریهای فراتر از عصر این اختلاف را تشدید میکنند، زمان دیگر تاب نمیآورد. اژدهاشکند نه صرفا یک رخداد، بلکه نقطهی فوران اختلاف الهیست، لحظهای که اژدهای زمان نمیتواند همزمان هم نگهبان استمرار باشد و هم مجری پایان. در آن دم، زمان میشکند تا هر دو اصل، هرچند متناقض، مجال تحقق یابند.
بنابراین دلیل شکنندگی زمان در کیهان طومارهای باستانی بهمین دوگانگی بازمیگردد: زمان یک حقیقت واحد نیست، بلکه میدان کشمکش میان آکاتوش و آلدویناست. و هر گاه این میدان از تعادل خارج شود، تاریخ به چند روایت تقسیم میشود، روایتهایی که همگی واقعیاند، چون همگی از دل همان اژدهاشکند زاده شدهاند.
تاثیرات اژدهاشکند بر تاریخ
وقتی اژدهاشکند رخ میدهد، نخستین قربانی آن تاریخاست، نه بعنوان گذشتهای که اتفاق افتاده، بلکه بعنوان روایتی که بتوان آن را بیتناقض نوشت. در چنین دورههایی، زمان از خطیبودن میگریزد و رویدادها دیگر پشت سر هم صف نمیکشند، بلکه روی هم میافتند. نتیجه ایناست که چند رخداد ناسازگار، پیروزی و شکست، مرگ و بقا، سقوط و تداوم، همزمان واقعی میشوند. تاریخ که عادت داشت از میان امکانها یکی را انتخاب کند، ناگهان با همهی امکانها مواجه میشود.
وقتی زمان چندمسیره میشود، علیت هم چندصدا میگردد. تاریخنگاران میپرسند که چرا این اتفاق افتاد؟ و پاسخها متناقضاند، اما همگی درست. یک سند میگوید جنگ با معاهده پایان یافت و سندی دیگر میگوید با فتح نظامی. هر دو سند معتبرند، چون هر دو از شاخهای واقعی از زمان آمدهاند. اژدهاشکند یعنی پایان انحصار پاسخها. دیگر یک چرا وجود ندارد، بلکه شبکهای از چراها همزمان فعالاست.
در عمل، این وضعیت تاریخنگاران را به مرز جنون میکشاند. نه بخاطر ناتوانی ذهن، بلکه بخاطر فراوانی حقیقت. بایگانیها پر از تاریخهای ناسازگار میشوند، تقویمها همپوشانی پیدا میکنند و گزارش شاهدان عینی یکدیگر را نقض میکنند بدون آنکه دروغی در کار باشد. تاریخنویسها درمییابند که ابزارهای کلاسیکشان، خط زمان، توالی وقایع، تقدم و تاخر برای شرایطی ساخته شده بودند که بهم خوردهاست.
پس از پایان اژدهاشکند، زمان دوباره خودش را جمع میکند. اما این جمعشدن بمعنای ترمیم کامل نیست و بیشتر شبیه جوشخوردن زخمیست که ردش میماند. جهان ناچارست یک روایت رسمی را بپذیرد تا بتواند ادامه دهد. این روایت، برآیندیست از چند واقعیت متناقض، نه کاملا دروغ و نه کاملا راست. تاریخنگاران آن را مینویسند، اما میدانند که چیزهایی جا ماندهاند، چیزهایی که هرگز در متن نهایی نمیآیند، چون با آن نمیخوانند.
در این نقطه، تاریخ به سیاست هم گره میخورد. حکومتها و امپراتوریها ترجیح میدهند روایتی را تثبیت کنند که کارکرد دارد، روایتی که مرزها را روشن کند، مشروعیت بدهد، و آینده را قابل پیشبینی جلوه دهد. تناقضها به حاشیه رانده میشوند، با برچسب اسطوره، تحریف محلی یا خطای نسخهبرداری. اما این حذف، پاککردن حقیقت نیست، تنها پنهانکردنآناست. زیر روایت رسمی، تاریخ شکسته همچنان نفس میکشد.
مسئلهی بعدی حافظهی جمعیست. مردم عادی گاهی چیزهایی را بیاد میآورند که در تاریخ رسمی جایی ندارد: پادشاهیای که هرگز نبوده، جنگی که هم برده شده و هم باخته، یا سالهایی که انگار کش آمدهاند. این خاطرات شبحگونه، نشانههای اژدهاشکند هستند، نشت واقعیتهای دیگر به درون روایت پذیرفتهشده. تاریخنویسها با این خاطرات مشکل دارند، چون قابل ارجاع نیستند اما حذفناپذیرند.
و در نهایت اینکه اژدهاشکند نشان میدهد که تاریخ در تامریل نه آینهی گذشته، بلکه سازهای برای دوام آیندهاست. وقتی رویدادهای متناقض همزمان رخ میدهند، جهان مجبورست یکی را انتخاب کند تا بتواند جلو برود. این انتخاب، عقلانی یا اخلاقی نیست اما عملیست. بنابراین دیوانهشدن تاریخنویسها اغراق نیست زیرا آنها نخستین کسانیاند که میفهمند حقیقت بیشتر از آناست که بتوان آن را خطبهخط نوشت.
در نتیجه، تاثیر اژدهاشکند بر تاریخ یک درس تلخ دارد: اگر زمان میتواند بشکند، پس تاریخ هم میتواند چندتکه باشد. و اگر تاریخ چندتکهاست، آنچه خوانده میشود نه کل حقیقت، بلکه نسخهای کارآمد از آناست، نسخهای که روی زخمهای زمان بنا شده و وانمود میکند همه چیز همیشه یک مسیر داشتهاست.
آیا آخرین اژدهازاد یک اژدهاشکندست؟
پرسشی که در نگاه اول شبیه یک شوخی طرفداران بنظر میرسد، در عمق خود یکی از خطرناکترین پرسشهای متافیزیکی طومارهای باستانیست: آیا آخرین اژدهازاد را باید یک اژدهاشکند دانست؟
یا دقیقتر اینکه آیا وجود او نشانهای از شکستن زماناست، یا یک گره زمانی که چندین زمان در آن بهم میرسند؟
در سطح بازی، پاسخ وسوسهانگیزست. بازی طومارهای باستانی ۵: حلقهی آسمان به بازیکن اجازه میدهد تقریبا هر کاری را انجام دهد، هم قهرمان باشد و هم قاتل، هم ناجی جهان و هم رئیس انجمن دزدها، هم حامی امپراتوری و هم متحد طوفانپوشان. این آزادی، در بسیاری از بازیها صرفا یک قرارداد مکانیکیست، اما در طومارهای باستانی هیچ چیز صرفا مکانیکی نیست. وقتی این جهان پیشتر اژدهاشکند را برسمیت شناخته، این پرسش اجتنابناپذیر میشود: آیا همهی این انتخابها واقعا اتفاق افتادهاند؟
برای پاسخ ابتدا باید به تفاوت میان انتخاب بازیکن و واقعیت جهان داستانی توجه کرد. بطور رسمی، تاریخ تامریل معمولا تنها یک نسخه از وقایع حلقهی آسمان را ثبت میکند. اما تجربهی زیستهی بازیکن چیز دیگری میگوید. بازیکن، در عمل، تمام این مسیرها را طی میکند. اگر اژدهاشکند یعنی چند مسیر زمانی که همزمان واقعیاند، پس تجربهی بازیکن بطرزی نگرانکننده شبیه به یک اژدهاشکندست، حضور در چند روایت که هیچ کدام حذف نمیشوند.
اما آیا این مسئله کافیست که آخرین اژدهازاد یک اژدهاشکند دانسته شود؟ در واقع اژدهاشکند معمولا یک رویداد کیهانی جمعیست، شکستی که جهان را فرا میگیرد، تاریخ را آشفته میکند و بعد با زخمی عمیق، دوباره بسته میشود. آخرین اژدهازد چنین نیست و جهان را نمیشکند زیرا جهان از پیش شکستهاست. آنچه انجام میشود حرکت در شکافهاست. این پدیده محصول زمانیست که پیشتر ظرفیت چندپارگی را پیدا کرده.
از اینرو، شاید تعریف دقیقتر این باشد که آخرین اژدهازاد نه یک اژدهاشکند، بلکه گره همپوشانی خطهای زمانیست. نقطهای که چند مسیر ممکن میتوانند از آن عبور کنند بدون آنکه یکدیگر را حذف کنند و بدین سان روایتهای متناقض میتوانند حولش شکل بگیرند، بینیاز از اینکه وجودش را نفی کنند. در یک خط زمانی کاراکتر قهرماناست، در دیگری چهرهای خاکستری، و در یکی دیگر شاید چیزی بین این دو.
نکتهی سوم اینکه بازی نتنها با زمان سروکار دارد، بلکه زمان در آن بلعیده میشود. کاراکتر روح اژدهایان را جذب میکند، موجوداتی که خود پارههایی از زماناند. این ویژگی، کاراکتر را از دیگر قهرمانان متمایز میکند. او در درونش ظرفیت نگاهداشتن چند لحظهی زمانی را دارد. شاید بهمین دلیلاست که میتواند همزمان در چند روایت جای بگیرد، بدون آنکه فروبپاشد، کاری که برای اغلب موجودات به برآیند هیچ ختم میشود.
سرانجام اینکه اگر اژدهاشکند وقتی پیش میآید که زمان نمیتواند وحدت خود را حفظ کند، در آخرین اژدهازاد وحدت در دل تکثر تاب آورده میشود و نه با شکستن جهان، بلکه با زیستن در تناقض. این ویژگی کاراکتر را به مفهوم کیم نزدیک میکند، بدون آنکه لزوما به آن برسد. کاراکتر میداند که روایتها متعددند یا دستکم، جهان را طوری تجربه میکند که انگار چنیناست.
پس پاسخ نهایی، نمیتواند قاطعانه بله یا نه باشد. وقایع بازی آخرین اژدهازاد یک اژدهاشکند نیست، اما اثبات امکان آناست. این بازی نشان میدهد که در جهانی که زمان میتواند بشکند، یک فرد هم میتواند همزمان در چند داستان زندگی کند و همچنان خودش باقی بماند. و شاید همین، بزرگترین شگفتی لبهی آسمان باشد اینکه بازیکن، نه بیرون از جهان، بلکه درون یکی از شکافهای زمانی آن قرار دارد.
نظرات (0)
اولین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.
برای ارسال نظر، لطفاً وارد شوید یا از دکمه شناور استفاده کنید.